سلام به همه دوستانی که اومدند و به من سر زدند و من رو شرمنده کردند. بعد از این همه وقتی که وبلاگ رو آپ نکردم٬ امروز که دوباره اومدم دیدم که هنوز هستند کسانی که به من سر میزنن. از همه رفقا بابت این بی ادبی که «دید»هاشون رو به «بازدید» نرسوندم عذر می خوام.
الان حدود هفت ماه از آخرین مطلبی که پست کردم میگذره. توی این مدت من کجا بودم؟!
حدود پنج ماهش رو مشغول تجهیز خودم بودم برای کنکور ارشد. دوران خوبی بود، دوباره درسهای دوره کارشناسی رو مرور کردم و از اینکه چیزای جدیدتری از فیزیک یاد میگرفتم لذت زیادی میبردم. توی این مدت، خوشبختانه یا متأسفانه، مودم رایانه خراب بود و نمی تونستم مطلب بنویسم. فرصتی هم برای تعمیرش نداشتم. راستش از بس خوردم و خوابیدم و درس خوندم، 15 کیلو اضافه وزن پیدا کردم
.
بلافاصله بعد از کنکور رفتم دنبال پاس کردن دو درس باقیمانده از دوران کارشناسی. اواسط اسفند ماه هم جای شما خالی با رفقای قدیمی، شاید برای آخرین بار، رفتم اردوی جنوب
. اردوی خوبی بود و نبود. بیشتر رفقام رفته بودند کربلا و ما ۵-۶ نفر جامونده بودیم که همراه یه عده تازه وارد رفته بودیم؛ ولی به هر حال زیارت شهدا
حال خودش رو داشت و یه کمکم کرد که یه کم به آدمیت نزدیکتر بشم.
بعد از اردو چند روزی در خدمت خونواده بودم که توی اون مدت هم سرماخوردگی داشتم و حال و روز خوبی نداشتم. روز ۴ فروردین هم طبق برنامه قبلی از خونواده خداحافظی کردم و برای اولین بار راه افتادم به سمت اردوی جهادی. اتفاقات جالبی توی اردو افتاد که ایشالا در فرصت مقتضی، به همین زودی، براتون مینویسم.
بعد از اردو هم مشغول قضای دید و بازدیدهای عید شدم. این وسط یه مودم "ای دی اس ال" خریدم و وارد دنیای مجازی (سایبر) شدم. الآن هم در خدمت شما هستم. از طرف همه شما سالگرد ازدواجم رو به خودم و خانوم بهتر از گلم
تبریک میگم و باز هم از طرف همه شما امیدوارم که همیشه با هم باشیم و هیچ وقت از هم دور نشیم.
این هم یکی از عکسای اردو جهادی:

اشتباه نکنید؛ این بزرگه برو بچز خودمونه که توی اردو با بچه های بومی رفیق شده؛ روز آخر اردو یکی از بچه های بومی که توی عکس میبینید رفته بود توی بغل این رفیق ما جا خوش کرده بود و پایین نمیومد. خیلی با هم رفیق شده بودند.
|
+| نوشته شده توسط
طه در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
|