دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو وا ستانمش
-------------------------------------------------------
پست تکمیلی:
دیروز بالاخره فرصت پیدا کردم که فیلم "به همین سادگی" رو ببینم.
یکی از دوستام که فیلم رو توی سینما دیده بود، به خاطر تأهلم، خیلی بهم توصیه میکرد این فیل رو ببینم و میگفت تنها ببینمش (یعنی بهتره که خانومم این فیلم رو نبینه؛ یا لااقل اون هم خودش تنهایی فیلم رو ببینه)
بعد از دیدن لوح (سی دی) اول فیلم، عمداً به ذهنم فرصت دادم و دیدن لوح دوم رو به تأخیر انداختم تا بیشتر در مورد موضوع فیلم فکر کنم. موضوع خوبی برای فیلم انتخاب شده بود و من تونستم مطالب خوبی ازش یاد بگیرم. یاد گرفتم که گیرافتادن یک پرنده توی قفس یعنی چی و چه بلایی به سر پرنده میاره!!
تذکری که امیدوارم همیشه توی گوشم زنگ بزنه؛ زن و شوهر، دو همراه و دو رفیق و دو یار هستند و باید شانه به شانه هم حرکت کنند؛ نه اینکه یک کسی جلوتر حرکت کند و دیگری اصطلاحاً از پشت سر هوای او را داشته باشد. دو انسانی که یار هم هستند با تمام مسائل در کنار هم روبرو میشوند.
روز آشناییمان ...
ما روز آشنایی نداشتیم!! ... ما از اول با هم آشنا بودیم.
شاید هم از ازل آشنای هم بودیم ...
ولی «روز» آشنایی نداشتیم
... یعنی تا آنجا که من یادم است خورشیدی توی آسمان نبود
نه اینکه خورشید نبود ... بود؛
ولی توی آسمان نبود ...
خورشید توی چشمان من بود ...
همیشه شنیدی که «خورشید در چشمان تو طلوع میکند»
... ولی موقع آشناییمان خورشید توی چشمان من بود؛
من به تو نگاه میکردم.
|
+| نوشته شده توسط
طه در دوشنبه پنجم مرداد 1388
|