شکوفه نَیا؛ که اگر بیایی غریب میمانی!!
شکوفه اگر بیای چه کسی عَلَمت را بر دوش میکشد؟
اگر بیایی، که میخواهد سفیرت در شرق و غرب عالم باشد؟
چه کسی میتواند دل از خانه بکند و به شهرهای دور و روستاهای نزدیک برود و پیام تو را ببرد؟
چه کسی حاضر میشود به خاطر تو دل از آسایش و امنیت بکند و در کوههای صعبالعبور و دشتهای خشک و دریاهای بی ساحل پیام تو را به گوش جهانیان برساند.
شکوفه جان؛
امثال «بَشاگَرد» و «دَلگان» و «تِیَک» و «کِردُوف» در ایران کم نیست و در دنیا بسیار بسیار زیاد است.
شکوفه جان، میگویند قرار است وقتی تو بیایی، همهی این جاها آباد شوند.
عزیز من با عرض معذرت باید بگویم که اگر حالا بیایی، همهی آنها را باید خودت به تنهایی آباد کنی.
شکوفهی سیب خدا، کسی پیدا نمیشود که تابستانهای سیستان و بلوچستان به «گُوَس» برود و برای بچههای آنجا از تو بگوید و از آرمانهایت.
کسی نیست که در زمستانهای پر از برف «کِردوف» برای مردم آنجا نماز جماعت برگزار کند و از تو بگوید. آنها هنوز احکام طهارتشان را هم بلد نیستند؛
ولی تو را دوست دارند. میگویند اگر تو بیایی روستایشان گلستان میشود.
شکوفه من؛
میترسم اگر بیایی امثال من که دم از تو میزنند به خاطر دنیای آرام و پر از سکون خود در مقابل تو و دین تو بایستند.
متأسفم که باید بگویم هنوز هم غریبی شکوفه جان.
پس لطفاً حالا نیا!!
|
+| نوشته شده توسط
طه در سه شنبه سوم شهریور 1388
|