تبليغاتX
شب تنهایی
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
 چندتا لینک
سلام

چندتا لینک برات می گذارم:

ماجرای روزهای آخر عمر پربار پیامبر

قضیه فیلم ضدایرانی300

بیوگرافی پیامبر

چندتا حکایت قشنگ و آموزنده

سمفونی اسم های خدا

گلچین اندیشه های الهی

|+| نوشته شده توسط طه در شنبه بیست و ششم اسفند 1385  |
 توی این 47 روز چی گذشت؟؟؟؟؟
سلام

سلام

نمی دونم از چی و از کجا برات بنویسم. توی این ۴۷ روزی که گذشت خیلی اتفاقات افتاده:

** ترم شروع شد و من طبق معمول ترمهای قبل اول ۲۰ واحد فیکس برداشتم و یک برنامه سنگین و پر برای خودم بستم.

** ۱۸ بهمن رفتم اردو٬ اردوی جنوب. ۴ نفر تدارکات بودیم و ۶تا اتوبوس. تازه ۳ تا از اتوبوسها "آبجی" بودن. جات خالی نباشه٬ توی ۵ روز اردو کم از ۲۰ ساعت خوابیدم. ولی خداییش خیلی اردوی باحالی بود. احساس می کنم که توی اون اردو تازه تونستم یه کمی حال و هوای جنگ و سختی های منطقه رو بچشم و درک کنم. ماها که تدارکات بودیم و بقیه بچه های کادر اردو فرصت خواب که هیچ٬ حتی فرصت شرکت در برنامه ها و بازی ها و شوخی ها هم نداشتیم. خیلی جاها مجبور بودیم بی خیال نماز جماعت بشیم تا برای بچه ها غذا حاضر کنیم. ولی خیلی صفا کردیم.

** زمان ترمیم (حذف و اضافه) فرارسید و طبق معمول من برنامه درسی ام را تعدیل کردم و چندتا از درسهای سنگین رو حذف کردم و ۱۸ واحد درس نسبتا سبک برداشتم. بین خودمون بمونه توی این ۱۸ واحد فقط ۸ واحدش کلاس رفتن می خواهد. یه واحد آزمایشگاه٬ ۴ واحد کوانتم ٬۲ و ۳ واحد هم فیزیک هسته ای.

** اول ترم خیلی خسته بودم و اصلا حال درس خوندن نداشتم. راه به راه می رفتم خونه فک و فامیل و شب می موندم. اصلا درس نمی خوندم.

** بالاخره من هم موبایل دار شدم. یه سیم کارت کد ۷ تهران و یه گوشی نوکیا N70 خریدم. من برای وسیله هایی که خیلی باهاشون سر و کار دارم اسم انتخاب می کنم . برای گوشی موبایلم هم اسم "ساموئل" رو انتخاب کردم.

** بلافاصله بعد از این که از جنوب برگشتیم٬ ثبت نام کربلا شروع شد. منم اسمم رو نوشتم و آخر هفته قرعه کشی شد و اسم من هم توی قرعه کشی در اومد. شبی که قرعه کشی کردند من توی خوابگاه خوابیده بودم که ساموئل (موبایلم رو می گم) زنگ زد. بچه ها زنگ و اس ام اس زده بودن. یکی تبریک گفت بود و یکی شیرینی می خواست و ... . خلاصه از فرداش افتادم دنبال پاسپورت و دیگر برنامه ها.

** پسر عموم اومده بود اصفهان. خونه عمه ... بود. وقتی می خواست برگرده تهران بهم گفت تو هم پاشو بیا. منم که حوصله درس خوندن نداشتم باهاش رفتم تهران. رفتیم شمال شرق تهران کوه نوردی٬ برف نشسته بود رو کوه. خیلی فضای خوب و باصفایی بود. فقط جای تو خالی بود٬ ساموئل چندتا عکس گرفت تا وقتش که شد بهت نشون بدم. گرچه فقط یه روز و نصفی تهران بودم و توی اون مدت هم فرصت اینکه تو رو ببینم زیاد پیش نیومد ولی وقتی که برگشتم اصفهان انرژی ام صد برابر شده بود و خیلی مصمم به درس خوندن مشغول شدم.

** تصمیم گرفتم که اتاقم رو عوض کنم و با چندتا از بچه های بسیج اتاق بگیرم تا هم بتونم بیشتر درس بخونم و هم بتونم توی بسیج بیشتر  و بهتر فعالیت کنم. توی اتاق قبلیم نمی تونستم خوب و راحت درس بخونم. یه گل دارم از نوع "پتوس آویز"( البته اگه درست یادم مونده باشه) که برای اون هم اسم انتخاب کردم: "پریا". اولین کسی که با خودم بردم توی اتاق جدید "پریا" بود. بچه ها وقتی دیدنش خیلی خوشحال شدن.

** با برو بچ بسیج یه گروه تئاتر دعوت کرده بودیم که برای اربعین توی دانشگاه تئاتر اجرا کنه. اسم تئاتر "آوای محزون" بود و وقایع روز عاشورا را کار کرده بودند. اما متاسفانه به خاطر ناهماهنگی های روابط عمومی دانشگاه که برنامه ما و برنامه تقدیر از استعدادهای درخشان و برنامه قرعه کشی حج عمره دانشجویی رو روی هم انداخته بود ما که تبلیغات و بلیط فروشی رو هم شروع کرده بودیم مجبور شدیم برنامه رو لغو کنیم. بچه ها خیلی ضدحال خوردن و تا چند وقت پکر بودن.

** امتحانای میان ترم شروع شد. یکی از میان ترم هایی رو که قرار بود قبل عید برگزار شود انداختیم بعد عید. یکی از میان ترمها رو هم روز ۳ شنبه ۲۲ اسفند دادیم. برنامه چهارشنبه سوری هم توی دانشگاه به صورت افتضاحی برگزار شد. باز هم یه عده بی جنبه و ندید بدید تا یه عده دختر رو دیدن که یه گوشه وایسادن و به آتیش بازی نگاه می کنن جو گرفتشون و شروع کردن به اذیت کردن دخترا. پسرا می خواستن با دختر قاتی بشن که بر و بچز بسیج اومدن وسط وایسادن و بدون هیچ برخوردی مانع اختلاط شدند و خودشون هم آتیش بازی رو نگاه کردند.

** من برگشتم خونه. دلم برات خیلی تنگ شده ولی بازم دچار تردید شدم. تردید در اینکه قدم پیش بذارم یا نه؟!!

** راستی یه چیز بگم بخندی: من همراه خودم کتابهام رو هم آوردم تا توی عید درس بخونم (این کار رو حتی سالی که پیش دانشگاهی بودم و برای کنکور درس می خوندم انجام نداده بودم)

 

|+| نوشته شده توسط طه در شنبه بیست و ششم اسفند 1385  |
 
 
بالا